نمیخوام شروع پستهام تلخ باشه ولی حال و هوای اینروزهام تلخه
ومیخوام اینجابنویسم تا کمی آروم بشم،چون عادت به دردودل با نزدیکانم رو ندارم؛واصلا چه لزومی داره آدم عزیزاشو ناراحت کنه،خودشون به حد کافی ناراحتی دارن...
سعی میکنم کاملا مختصر بنویسم:
بهونه تلخی اینروزهام بستر شدن مامان جون تو بیمارستانه،مامان جونم خییلی مهربون و همه چی تمومه فقط طفلک یه عیب بزرگ داره اونم اینه که خیییلی ساده دله،اصلا اهل سیاست بازی و بدجنسی نیست و راستش همیشه چوب همین قلب پاکشو می خوره
مامان جونم 9تا بچه بزرگ کرده،دوتا پسر و 7تادختر(بگین ماشاالله...
).
وازاونجایی که اقاجونم مث بعضی از مردای قدیمی از اولش فکرمیکرده با بداخلاقی باید ابهت خودشو نگه داره متاسفانه اونجور که باید قدر این زن مهربونو نمیدونه و متاسفانه هیچوقت مثل یه خانوم باهاش رفتار نکرده و شاید دلیل ناراحتی که میخوام ازش بنویسم همینه...
دایی بزرگم خداروشکر مرد خوب و با مسئولیتیه و خدارو بازم شکر خانوم خیلی خوبی داره وهمین باعث شده هردوشون احترام خاصی توقلب همه داشته باشن
و اما دایی کوچکم که ته تغاری مامان جونم حساب میشه مرداد92 با دختر خاله شون عقد کرد...
وشهریور 94 برخلاف همه وعده ها و حرفهایی که زده شده بود و قول و قرارهایی که بود،خانومش به بهانه های مختلف اونو برداشت و رفت به زادگاهش...
وحالا مامان جون من مونده و جای خالی پسرش،
باورتون میشه تمام 5روزی که مامان جونم بیمارستان بودن و حالا که 4 روزه مرخص شدن دایی جونم نیومده دیدنش؟
خانمش میگه کارداشته،
سوالی که خیلی ذهنمو درگیر کرده اینه که اگه مامان خود زندایی ام هم 5 روز بیمارستان بود، خیلی منطقی زنگ میزد به مامان خودش و میگفت: ببخشید شوهرم کارداشت نشد بیایم!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برچسب: مادربزرگم,
نویسنده: حسین خلیلی