اولین مشهد 3نفره... - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 13:16
خداروشکر که باهم رفتیم پابوس امام رئوف،سلطان،آقا علی بن موسی الرضا(علیه السلام) وخییییلی خوشحالم که تونستم برم...ان شاءالله دفعه بعدی خودت هم گنبد و بارگاه طلایی رو با چشمای نازت ببینی و روی این سنگها
میخوام سبک زندگی خودمو داشته باشم... - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 13:16
دارم به این فکر میکنم که حالا که هرکسی سبک زندگی و خودشو داره و اصلا هم براش مهم نیست ممکنه بقیه از روشهای احتمالا غلط زندگی اونها، دارن آسیب میبینن و اذیت میشن و حتی زجر میکشن...پس چرا من یا بهتر بگم م
میم مالکیت... - تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 13:16
فکرمیکردم تا آخر عمر دارمشون... کیفم،لباسم...پدرم،مادرم،خواهرم،برادرم،شوهرم،فرزندم،خانواده ام،... پولم،دارایی ام،زیبایی ام،سلامتی ام ... و ... ولی تازه دارم متوجه میشم اینا همیشگی نیستن، فقط همراهن...
حس خوب زندگی... - تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 19:37
پسته خندون مامان... قربون تکونای کوچولوت بشم وقتایی که تو اداره نشستم و تو بازیت میگیره...چقد دلم میخواد اون لحظه کللللی با صدای بلند قربون صدقه ات برم ولی حییییییییییییف!!!!! فقط تو دلم کلللی ذوقتو میکنم. فعلا فکر کنم با پاهای کوچولو و مردونه ا
آغاز نامه - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 12:42
سلام من الهه هستم،یک خانم 32ساله و در آستانه چشیدن طعم شیرین مادری...میخوام از خودم بنویسم، تا خاطراتی که پشت سر گذاشتم و خواهم گذاشت از ذهنم نره امیدوارم وبلاگم پایدار بشه پس به امید دیدار... برچسبها: دلنوشته , آغاز , مرور خاطرات
دلتنگی های مادربزرگم - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 12:42
نمیخوام شروع پستهام تلخ باشه ولی حال و هوای اینروزهام تلخه ومیخوام اینجابنویسم تا کمی آروم بشم،چون عادت به دردودل با نزدیکانم رو ندارم؛واصلا چه لزومی داره آدم عزیزاشو ناراحت کنه،خودشون به حد کافی ناراحتی دارن... سعی میکنم کاملا مختصر بنویسم: بهونه تل
نقش های زنانه - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 12:42
من یک زنم،یک همسر،یک مادر و البته هنوزهم یک دختر و یک خواهر... میگن زنها حسودن...ولی من در نقش های بالا به هیچکدوم حسودی نمیکنم، به دخترم حسادت نمیکنم چون خدا بواسطه تو اونو به من هدیه کرده پس از دیدن محبت شما دونفر به هم حسادت نمیکنم ؛ بلکه دیدن این
آبی یا صورتی؛ مسئله این است!!!!!! - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 12:42
قراره هفته آینده بریم سونوگرافی،البته مربوط به غربالگری مرحله2 هستنش ولی کاش فندقم یجوری خوابیده باشه که معلوم بشه دخمل یا پسمل... یکم بیشتر دوست دارم دخمل باشه،هنوز نمیدونم چرا....(آیکن ای خداااااا....)البته ان شاءالله که سالم و صالح باشه تو ای
آبی رنگ عشقه... - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 12:42
سلاااام نی نی مون آبی شد...اونموقع که دکتر داشت سونو انجام میداد و بادقت همه چی رو بررسی می کرد اونقدر استرس داشتم که فقط صلوات میفرستادم(بلند بلنداااا) و میگفتم خداجونم فقط سالم و صالح باشه هرچی باشه فرقی نداره و خداجونم هم مث همیشه فوری امتحان
خاطرات بودنت - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 12:42
دیشب داشتم به اومدنت فکر می کردم... اون معده در د شدیییید اما شیرین که بعد از کلی آمپول و سرم بازم خوب نمیشد و وقتی هیچکس دلیلشو نمی فهمید یه احساس خوبی در قلبم جوونه میزد که شاید قراره یکی بهمون اضافه بشه...اون آزمایش پر از استرس که فقط دعا می